يادداشتي از طرف خداوند

به: شما

تاريخ: امروز

از: خالق

موضوع: خودت

من خداوند هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم ..

به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم . اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش

آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، ناراحت نشو، آنرا در صندوق كارهاي من بگذار. همه

چيز انجام خواهد شد، ولي در زمان مورد نظر من، نه تو!

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي، مرتب با اضطراب دنبال كار آن را نگير . به جاي

اين كار، روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز

كن ..

نااميد نشو ،

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سا ل هاست بيكار است

و شغلي ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي

وحشتناكي رو زي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را

سير كند...

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس مي شوي به انساني فكر كن كه

هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آن ها يك امتياز بزرگ است.

وقتي ماشينت خراب مي شود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايل ها پياده بروي به معلولي

فكر كن كه دوست دارد يك بار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف

من چيه؟

شكر گزار باش ..

در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن

نداشتند.

وقتي در آينه متوجه موهات كه تازه خاكستري شده ميشي،

به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

لطفاً زیر مطلب پایینی نظر بدهید

بیاموزیم که قدردان باشیم

 

این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد.

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

 رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))

جوان پاسخ داد: ((هیچ.))

رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.))

رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.

جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.

رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))

جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))

رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))

 جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.

وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.

مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.

 این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.

آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.

 صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:

((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟))

جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))

رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))

 جوان گفت:

1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.

2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.

3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.

 بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.

هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.

یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، ((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟

 شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.

برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.

 مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.

پی نوشت:

۱- حلول ماه ربیع الاول بر همه خوانندگان وبلاگ راه گم گذر مبارک باد.

۲-  از جناب آقای شاهرخ لایقی به خاطر ارسال این متن زیبا تشکر می کنم.

۳- قالب وبلاگ راه کم گذر برای اولین بار پس از تاسیس وبلاگ عوض شد (البته با کمی دستکاری).

 

تسلیت

 

فرا رسیدن سالروز رحلت نبی اکرم محمد مصطفی (ص)، شهادت امام حسن مجتبی (ع) و شهادت حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) بر تمامی آزادگان جهان تسلیت باد

 

لطفاً زیر مطلب پایینی نظر بدهید

یا علی

یا حبیب الباکین

امروز هم گذشت ولی متفاوت از دیروز و حتی از خیلی روزهای دیگر!!

امروز روزهای عادی مان شرمنده شدند، شرمنده مادرانی که روزها بود که روز عادی و بی دردسر نداشتند!!

امروز روزی بود که خدا و قدرت خدا را می شد به عینه دید!!

امروز روز خدا بود، روزی بود که همه بودیم تا به خودمان تلنگری بزنیم که ای امت محمد یاللنجاه!

امروز کودکانی بودند که چه آرام و بی سرو صدا در گوشه ای از بیمارستان با اسباب بازی شان خوش بودند !! بی آنکه بدانند غم مادر چیست؟ چرا پدر را چند ماهی ست شاد ندیده اند؟

ولی اشک های مادر که در آن گوشه ی آرام ، روسری را بر سر کشیده بود زار زار گریه می کرد خود می گفت که امیر حسین چه دردها که نمی کشد!! قلب مادر است دیگر!!

مادر که در حسرت یکبار به آغوش کشیدن بی درد فرزند زار زار گریه می کرد تو گویی دشت نینوایی دیگر است!! مادران چه انسان های بزرگی اند!!

بچه های که حتی طعم آغوش مادر را هم نکشیده اند ولی دهانشان بوی سرم می دادند!! سید محمد، طفلی 10 ماهه چنان آرام وبی سرو صدا پشت به همه ی دنیا خوابیده بود، آری خود او خوب فهمیده بود

" او به دنیا آمده ولی گویا دنیا به او نیامده!! آری دنیا به اینها نیامده!!

بای ذنب؟ باید پرسید فرید 6 ساله چه می داند قطع پا یعنی چه!! باید پرسید و مدام پرسید از آن دخترک 10ساله که امروز بجای بازی کردن و نوازش موهای عروسکش، چرا باید در ویلچر بر موهای که نداشت لالای بخواند!!

اشک هایم شرمنده بودند از چشمان مادرانی که ماهها پیش اشکشان تمام شده بودو چه نماد های ایثارند این مادران که همچنان همبازی علی شده بودند که به شکلکی که پرستار ، بر روی سری که در اثر شیمی درمانی موهایش ریخته بود، شاد بود!!

آری زندگی یعنی همین یاعلی!! یا علی را وقتی فهمیدم پسر نوجوان با همه درد و غمش اینگونه با شوق کشیده و بر بالینی که شاید روزی هم تمام نشود، نصب کرده بود

منبع وبلاگ لاریب فیه

لطفاً برای دیدن بقیه عکس ها اینجا کلیک کنید

قَولاً مَيْسُوراً

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ اِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَولاً مَيْسُوراً(سوره الاسرا/28)

"و هنگامى كه نتوانستى و امكانات و ثروتى نداشتى تا به محرومان و درماندگان نيكى كنى، و در انديشه طلب رحمت و بخشايش و گشايش از بارگاه پروردگارت هستى و اميد بسته ‏اى كه با يارى و گشايش او بتوانى در آينده آنان را كمك كنى و مشكل آنان را برطرف سازى، در اين شرايط و در اين صورت هم با چهره‏اى گشاده و با احترام به آنان، وعده‏اى درست و محترمانه بده و با آنان به نرمى و مهر سخن بگو."

به اصلاع دوستان و سروران و خواهران و برادران متعهد و دلسوز خود می رسانم ، طبق توافقات صورت گرفته قرار است روز چهارشنبه(13دی ماه) ساعت 13 بعد از ظهر از کودکان سرطانی در بیمارستان شفا عیادت کنیم

1- اولا از همه ی دوستانی که در این امر خیر و معروف مشارکت داشتند و اعلام حضور کردند صمیمانه متشکرم و دست یکایک این بزرگواران را می بوسم و این یک سنت حتمی ولاتغیر الهی است که این گونه اقدامات خیرخواهانه در دفتر الهی تا یوم دین ثبت و ضبط خواهد شد و به احسن طریق پاداش داده خواهد شد.

2- دوستان این اقدام خودجوش است و هیچ تدارکی و تمهیداتی از باب ایاب و ذهاب غیره اندیشیده نشده و هر کس از دوستان از باب احساس تکلیف خواستند تشریف بیاورند، اگر دانشگاه هستند از جنب دانشکده دامپزشکی و با ورود به محوطه بیمارستان گلستان می تواند به ما ملحق شود و یا در خوابگاه آقایان هم ، انتهای خیابان رویروی خوابگاه منتهی می شود به بیمارستان گلستان که جنب آن می شود بیمارستان شفا، سایر دوستان هم می توانند به ادرس خیابان گلستان و بیمارستان گلستان مراجعت کنند و جنب مرکز اورژانس آن می شود بیمارستان شفا

3-دوستان لطفا سعی کنید در سر ساعت 13 آنجا حاضر شوید که بتوانیم بصورت متحد و دسته جمعی هم دل بچه ها را شاد کنیم و هم به همراهان آنها قوت قلب و خسته نباشید عرض نماییم

4-طبق هماهنگی های صورت گرفته قرار شد کمک ها بصورت نقدی به مسوولین امر اهدا شود و همچنین لطفا از خرید خوردنی به خاطر اینکه بچه ها قادر به خوردن غذای به غیر از غذای تجویز شده نیستند، خودداری فرمایند

5-لطفا در این امر خیر رسانه باشید و این امر که مصداق بارز امر به معروف است ، به دوستان، آشنایان، همکلاسی و هم اتاقی و خانواده خود اطلاع دهید و آنها را در این امر بشر دوستانه همراه سازید تا بتوانیم برای اندک لحظه ای هم که شده مرهمی باشیم بر دردهای بی پایان این قلب های کوچک و سراسر درد!

چشمان انتظار کودکان سرطانی روز چهارشنبه ساعت13 به دست ها و نگاه های پر مهر و عطوفت شماست آنها را ناامید نکنید

یا حق

وعده دیدار: چهارشنبه ساعت 13 درب بیمارستان شفا(خیابان گلستان-روبروی مرکز اورژانس بیمارستان گلستان)

لطفاً زیر مطلب رهایی نظر بدهید

منبع وبلاگ مهندس بهاری

کمپین دعوت برای حضور و عیادت از کودکان سرطانی بیمارستان شفا اهواز

 

با سلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ راه کم گذر

متن زیر بر گرفته از وبلاگ دوست خوبم آقای مهندس اکبر بهاری مدیر وبلاگ لاَ رَيْبَ فِيهِ است:

بدین وسیله به اطلاع دوستان و آشنایان برادران و خواهران دانشگاهی می رسانم قرار است به اتفاق چند تن از دوستان اواخر همین هفته (بین روزهای 13-16 دی ماه)که وقت دقیق آن به زودی خدمت دوستان اطلاع داده خواهد شد، عیادتی را از گلهای بهشتی بیمارستان شفا اهواز به صورت خودجوش داشته باشیم و باور کنید هیچ هزینه ای هم ندارد و حتی کاش مسوولین و اساتید و دوستان عزیز و خیّر ما یاری مان کنند که با یک شاخه گلی کوچک لبان پر از غصه و ماتم کودکان را برای لحظای بخندانیم و دردهای سنگین شان را مرهمی شویم و خیلی خوشحال می شویم در این کار خیرمان شما هم سهیم شوید/.

قرار است یکی از اساتید زحمت هماهنگی با بیمارستان شفا برای عیادت این بیماران معصوم را بکشند و احتمالا بعد از ظهر و به مدت احتمالا یک ساعت و یا کمتر باشد و می دانم ایام امتحانات است ولی باور کنید یک ساعت را تقدیم این چشمان معصوم کردن، ارزشش را دارد.

در این قصه پر غصه، کودکانی هستند که از تفریح و اسباب بازی و تمام لذتهای دنیای ما، فقط و فقط یک چیز را دیده اندآن هم سرطان! کودکانی که خوب می دانند حتی خنده هایشان تصنعی است و اینان نباید از ته دل و باقهقه بخندند ، آنان باور کردند همه چیز مصنوعی است، آنان فقط و فقط به سرم و درد آمپول و نبود دارو و پدری که در زیر هزینه های سنگین دارو کمرش خم شده است، ایمان دارند؛ آنها می دانند هزینه سرسام آور دارو چه دردی است، مطمئنا زیر این جسم نحیف و سوراخ سوراخ شده، درکی بزرگ به آنها می گوید که بازار سیاه یعنی چه؟ داروی تقلبی یعنی چه؟؟

بیایید دست به دست هم دهیم حتی و حتی برای یک ساعت هم که شده از راحتی هایمان، خوشی هایمان، گرفتاری چون کار، امتحان و کنکور و درس و استراحت و خانواده مان ،بگذریم و فقط و فقط یک ساعت خود را به فدای این چشمان منتظر جرعه ای مهربانی کنیم

کودکانی که بیش از همه ی مان محتاج یاری هستند و شاید مدام زیر لب می گویند:

رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
پروردگارا من به هر خيرى كه سويم بفرستى سخت نيازمندم

هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم

دوستانی که مایل به حضور در مراسم هستند به بنده اطلاع بدهند تا وقت دقیق و ساعت دقیق آن را به اطلاع شان برسانم و قرار هم نیست لشگر کشی کنیم قرار است 5الی 6 نفر با هم یاد کنیم از انسانهای که نشانه های بزرگی از حکمت و قدرت خداوند!!(وقت و زمان پیشنهادی خود را هم اطلاع بدهید اگر امکان داشت در آن ساعت قرارمان را تنظیم کنیم)

لطفا رسانه باشید و دیگران و دوستان وهمکلاسی ها و هم اتاقی ها و اعضای خانواده خود را دراین کار خیر سهیم کنید و اطلاع دهید

                                                                  خواهشمندم برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید

                                                                                 لطفاً زیر مطلب پایینی نظر بدهید

 

رهایی

با توجه به اینکه تغییرات ظاهری حقیر ممکن است سوالاتی در ذهن دوستانم ایجاد نماید لذا شعر زیر را در وصف احوالم سرودم. باشد که مقبول نظر دوستان واقع گردد:

از تعلق رنگ رخساره چه الوان می شود

از تعلق شاخه های سرو هم خم می شود

شادم از هر کو که  یک دم در خرابات مغان

از تعلق خویش را آزاد و اختر می شود

آیتی بر من عیان شد دوش در حال فغان

پس به شکرانه طلسم قید باطل می شود

گشته در خود عاقبت جستم نشان بردگی

آن به یک آن از سر درویش راهی می شود

شعر از پیمان حسیبی